این وبلاگ بر گرفته از خاطرات و آینده نگری نویسنده نشات خواهد گرفت . دلیل اصلی بیان واقعیت ها و ثبت وقایع بر اساس نوشته های دفتر خاطرات نویسنده می باشد . شاید الگوی مناسبی باشد برای ترویج زندگی بهتر برای همه
باخبر شدم که پدرت گفته که نه . یه نه به بزرگی تهمت ! یه نه به بزرگی دروغ ! یه نه به بزرگی هرچی گناهه ! هر گناهی که سعی کرده بود تو زندگی نشون بده که انجامشون نداده و نمی ده . شک دارم کسی هم باور کرده بود . مثل من که فهمیدم . شاید بشه یه چیزایی رو زیر لباس و ظاهر مخفی کرد اما بلاخره رو سیاهی میمونه واسه زغال . وقتی شنیدم اولین فکر که رسید به ذهنم این بود که بهتر با حضورم مانعت نباشم که بین ما یکی رو انتخاب بکنی و این دو راهی رو برات به وجود نیارم تا شاید نکنه غمی به دلت بشینه برای همین تصمیم گرفتم گوشیم رو برای مدتی خاموش کنم و جواب تلفن هات رو ندم تا فراموشم کنی . ساعت 10 صبح گوشیمو خاموش کردم . ساعت 13 داشتم استراحت میکردم که اخوی گرامشون زنگ زدن محل کارم . من برنداشتم . یکی از بچه ها برداشت . پیام این بود که حتما زنگ بزنه کار مهمیه . زنگ زدم و ....
بلند شو بیا فلان بیمارستان !!!!!!! چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا زود بیا !!!!!!
نمیدونم چطوری خودم رو رسوندم بیمارستان !!!!! رو تخت بیمارستان مرده ای رو دیدم که سالها مرده . از خودم بدم اومد که گوشی رو خاموش کردم . آخه دختر چیکار کردی با خودت ؟؟؟؟؟؟؟ گریه ؟! گریه ؟! و 5 دقیقه سکوت ....
نتونستم رو پاهام بند بشم . نشستم و سرم رو گرفتم . خوب چیکار باید میکردم ؟؟؟؟ بابات راست میگه دیگه !!!!! آیا راست میگفت ؟؟؟!!!! چی باید میگفتم . آره ما هر راهی رو رفتیم . چیکار نباید میکردم ؟ باید دنبال راه باشیم ؟ باید نا امید نشیم ؟ این دیالوگ سالها بود و هر وقت من نا امید میشدم از دست بابات !!!!! تو اشتباهات اون رو اینطوری درست میکردی ! با این که میدونستم اما همیشه بیشتر از قبل تلاش میکردم .
خوب تو بگو چیکار کنم ؟؟
اصلا هر چی تو بگی .
من میدونم تو ولم میکنی و میری ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه اصلا اینطوری نیست . من که هر کاری تو گفتی کردم . اما بابات کسی رو که خودش قبول داشته باشه رو مرد زندگی دخترش میکنه .
قول بده به خدا قسم بخور که ترکم نکنی ؟!! نا امید نشی ؟!!
من قول میدم . تو چی . من قسم میخور به خدا که هیچ وقت نا امید شم .
من که از خدامه . بابام هم یه راهی براش پیدا میکنیم .
قسم بخور تو هم .....
منم قسم میخورم که تا تهش باهاتم . بابامو راضی میکنم . به خدا
به خدا چی ؟؟؟
به خدا قسم میخورم که ترکت نکنم . !!!!!!!!!!!!!!!!!
آره سالهاست که من به حرفم پایبندم و تو سالهاست فراموشی و خاموشی و اصلا نیستی . هستی ؟!!!!
خدا بالای سر شاهده ! خبر ازدواج و طلاقت رو هم شنیدم . نشد بهت تبریک بگم .
شاید برای تو بازی بود اما برای من خدا یعنی پایبندی به هر چیزی .
سالها گذشته و امروز که به خودم نگاه میکنم به خودم افتخار میکنم برای قولی که دادم حتی اگر تا الان تو آتیشی که سالها پیش خودم آماده کرده بودم هنوز میسوزم . تنهایی رو به خیانت نخواهم فروخت . چیزی که تو با خیانت بدست آوردی تا 1 سال بیشتر دوام نداشت و چیزی که من بدست آوردم شرافتی بود که برام یه دنیا می ارزه . شاید برای همینه که اگر دوباره هم بخوام برگردم عقب بازم هم به تو همون حرف را خواهم زد . چون کاری رو که میتونم بکنم حرفش رو میزنم .
بعد سالها سرم رو بالا میگیرم . اگر تو یه لحظه هم برگردم به عقب افسوس نمیخورم و چیزی راجب وجدان درد نمیدونم .
این داستان ها رو با افتخار تو تنهایی برای خودم میگم و باریکلا میگم . تو هم بگو به خودت ...
برچسب:
نویسنده: ترنچ