این وبلاگ بر گرفته از خاطرات و آینده نگری نویسنده نشات خواهد گرفت . دلیل اصلی بیان واقعیت ها و ثبت وقایع بر اساس نوشته های دفتر خاطرات نویسنده می باشد . شاید الگوی مناسبی باشد برای ترویج زندگی بهتر برای همه
روز تولد غمگین بودم و گریان که پای در اینجا نهادم و روز مرگم خندان و خوشحال که میروم از اینجا .
تولد و مرگ را میپرستم چون خدا . هر دوی آنها دوستان ممند و من همراه آنها در هر روز متولد میشوم و هر شب با غروب خورشید میمیرم .
در سکوت شب فریاد میزنم و در هیاهوی روز در هیاهوی زوزه گرگ ها گوشه ای در تاریکی خویش ساکتم تا گرگ ها متوجه حضورم نشوند . برای زنده ماندن باید گرگ میشدم . چه حیف که والدینم گوسفندانی بی آزار بودن و مرا گوساله بزرگ کردند . گرگ ها بدانید شاید دندان شما را نداشته باشم اما به یاد داشته باشید که من خودم نخواستم مانند شما باشم .
به به کردن را دوست دارم . یونجه ام را میخورم و در چمن زار برای خودم میگردم . من آزاد در چمن زاری که هیچ وقت برای خودم نیست میگردم و بازی میکنم . از روی نرده ها بالا و پایین میپرم .
وای غروب آفتاب از اینجا تماشایی است . هر لحظه بوی شب به مشامم میرسد و مرگ به من نزدیک تر میشود .
نفسم بند میاید و دوباره آه آه ......
به نفس کشیدن فکر نکن . به تنهایی زمان مرگ بیندیش ...
و سرانجام به سکوتی که بسیار دوستش میدارم ...
برچسب:
نویسنده: ترنچ